حسرت سنگی !   

همیشه سعی می کنم جملاتم را با امید شروع و با امیدوارم خاتمه دهم  ...

اصلآ اتفاقی نیست که تقریبآ همزمان ، چند تن از فعالترین دوستان سبزنویس

ناگهان از خود و همگان می پرسند که اصلا ما برای چه می نویسیم ؟ اصلآ این

نوشتن ها تاثیری هم دارد ؟ اصلآ چرا ما باید در ایران به دنیا می آمدیم تا شاهد

چنین اوضاعی باشیم ؟  ...

حقیقت اینکه همهء ما از یک درد مشترک رنج می بریم ... و عجیب تر آنکه به جای

حسرت نداشته ها ، حسرت داشته هایمان را می خوریم !! اینکه چرا ما دارای

روح حساس و عواطف رقیق و احساس مسئولیت هستیم ؟! چرا فقط ما ...

و حسرت قلب سنگی"آنها" را می خوریم ."آنهایی" که فقط به خود و امیال خود

می اندیشند ... شاید که کاش ما هم در سینه به جای قلب ، قطعه ای سنگ

داشتیم .

لینک