نصیحت سعدی به حاکمان زشت خوی   

سعدی - بوستان - باب اول - در عدل و تدبیر ورای

.......
نه تنها منت گفتم ای شهریار / که برگشته بختی و بد روزگار

چرا خشم بر من گرفتی و بس؟ / منت پیش گفتم، همه خلق پس

چو بیداد کردی توقع مدار / که نامت به نیکی رود در دیار 

ور ایدون که دشخوارت آمد سخن / دگر هرچه دشخوارت آید مکن

تو را چاره از ظلم برگشتن است / نه بیچاره بی‌گنه کشتن است

مرا پنج روز دگر مانده گیر / دو روز دگر عیش خوش رانده گیر

نماند ستمگار بد روزگار /  بماند بر او لعنت پایدار

تو را نیک پندست اگر بشنوی / وگر نشنوی خود پشیمان شوی

بدان کی ستوده شود پادشاه / که خلقش ستایند در بارگاه؟

چه سود آفرین بر سر انجمن / پس چرخه نفرین کنان پیرزن؟

همی گفت و شمشیر بالای سر / سپر کرده جان پیش تیر قدر

نبینی که چون کارد بر سر بود / قلم را زبانش روان تر بود

شه از مستی غفلت آمد به هوش / به گوشش فرو گفت فرخ سروش

کز این پیر دست عقوبت بدار / یکی کشته گیر از هزاران هزار

زمانی سرش در گریبان بماند / پس آنگه به عفو آستین برفشاند

به دستان خود بند از او برگرفت / سرش را ببوسید و در بر گرفت

بزرگیش بخشید و فرماندهی / ز شاخ امیدش برآمد بهی

به گیتی حکایت شد این داستان / رود نیکبخت از پی راستان

بیاموزی از عاقلان حسن خوی / نه چندان که از جاهل عیب جوی

ز دشمن شنو سیرت خود که دوست / هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست

وبال است دادن به رنجور قند / که داروی تلخش بود سودمند

ترش روی بهتر کند سرزنش / که یاران خوش طبع شیرین منش

از این به نصیحت نگوید کست / اگر عاقلی یک اشارت بست

لینک